زهرا عنبر

از عیسی مسیح تقریبا تمام مسلمان از طریق خانواده، مسجد و یا  قرآن  اطلاعاتی دارند. البته از عیسی مسیحی که مصلوب نشده است. یک پیغمبر خوب که حتی در مورد پیغمبر اسلام صحبت کرده است.!

وقتی که من 20 سال سن داشتم خوابی از عیسی مسیح داشتم. و این جرقه ای بود که مرا نسبت به عیسی مسیح کنجکاو کند در این مورد بیشتر تحقیق کنم. صلیب را همیشه در تجسم خودم داشتم. چون آرزو داشتم عکسی از مسیح داشتم باشم با جستجو کردن عکس را پیدا کردم.  همیشه به این فکر میکردم: "عیسی مسیح که پدری نداشته است و از یک زن باکره بدنیا آمده است."

برای من همیشه جای تعجب بود که چرا در اسلام اگر یک سوال انتقادی در مورد پیغمبر اسلام کرده میشد بعنوان یک گناه بزرگ شناخته میشد. به این دلیل همیشه ترسی در من حاکم بود که سوالات خود را مطرح نتوانستم  بکنم.

من تصمیم گرفتم که قرآن را مطالعه کنم بخصوص قسمت هایی که در مورد عیسی مسیح است. در آلمان هم کلیسا و هم مسجد را بعنوان خانه خدا دوست داشتم .

یکروز متوجه شدم که سوالات بسیاری مرا احاطه کرده اند. تصمیم گرفتم در ابتدا به خدای اسلام دعا کنم. مدتی بعد متوجه شدم که نه تنها برای سوالات خودم جوابی نگرفته ام بلکه به حالت بیهودی و افسردگی به پیش رفتم.  و به این دلیل نسبت به خدا بی تفاوت گردیم.

به یاد میآورم وقتی که کشیش کلیسای فارسی  و مسئول انجمن مسیحیان آلمان ، جایی که خواهر من برای تعمید رفته بود، آمده بود، علاقه ای نداشتم که ایشان را ببینم و  به این وسیله نه تنها خانه را ترک کردم بلکه حتی در مراسم هم شرکت نکردم. وقتی که خواهرم به ایران باز گشت، فراموش کرده بود که انجیل خود را همراه ببرد. من انجیل را برای مطالعه خودم اختصاص دادم و در جایی در انجیل یوحنا فصل 14 آیه 6 خواندم که عیسی مسیح میفرماید: "من راه و راستی و حیات هستم."

 این قسمت انجیل واقعا مرا تکان داد. من به خواهرم تلفن زدم و تلفن کشیش کلیسای ایرانی را از او گرفتم.  و از اینجا بودم که نه تنها به مطالعه انجیل ادامه دادم بلکه همیشه هر موقع که سوالاتی برایم پیش میآمد به کشیش کلیسای فارسی تلفن میزدم و سوالات خودم را مطرح میکردم. در نهایت تصمیم گرفتم که به کلیسای فارسی زبان بردم (حدود 300 کیلومتر از خانه من فاصله داشت) و در آنجا مشارکت داشتم.

واقعا با چشمان خودم دیدم وقتی که کشیش و بعضی از اعضای کلیسا برای من دعا کردند چگونه از مسائل مختلفی که گفتن آنها شاید برای بسیار سنگین باشد، آزاد شدم. آنجا بودم که من مسیح را به قلب و زندگی خودم دعوت نمودم. خداوند شما را برکت دهد

کاوه ف  

"همانطور که پیشگویی شده است، هر کس که به من ایمان آورد نهرهای آب زنده از درون او جاری خواهد شد.

انجیل یوحنا 7 آیه 38

اسم من کاوه است. بیش از 23 سال است که در آلمان زندگی میکنم. باید بگویم که اوقات بسیار سختی را پشت سر گذراندم. اوقاتی که با افسردگی خاص همراه بود و بدون هدف به پیش میرفتم. قصدم این بود که به دانشگاه بروم ولی این افسردگی و ناامیدی مانع بزرگی برای من شده بود. علاوه بر تمام اینها، مسائل مالی نیز فشار دیگری بود که بر جسم و جان و روان من فشار میآورد و این نیز باعث شده بود که بدهی زیاد را داشته باشم. با شک و تردید به آینده نگاه میکردم واینکه هیچ کمکی را نیز برای خود نمیدیدم. واقعا یک شب خواب عجیبی از عیسی مسیح دیدم.  در این خواب و رویا کسی را دیدم که به من گفتم، پسرم، نزد من بیا عدی من به تو کمک خواهم کرد. این خواب و رویا چنان بر من تاثیر گذاشت که به خود قول دادم نه تنها در مورد عیسی مسیح تحقیق کنم بلکه به او اعتماد کنم تا کلام او که به من گفت به حقیقت بپیوندد.  درست در سال 1996 بود که زندگی خود را به او سپردم و از او تقاضای کمک کردم. برای من جای تعجب بود که به یکباره زندگی من دگرگون گردید. مدتی بعد دختری را پیدا کردم که تصمیم گرفتم با او زندگی مشترکی را ایجاد کنم. شغلی برای من ایجاد شد که توانستم بدهی های خود را باز پرداخت نمایم. با موقعیت جدیدی که در جلوی من قرار گرفت توانستم به دانشگاه رفته، تحصیل خود را دنبال نمایم. بعد از ایمان و اعتماد من به عیسی مسیح، کمک های ارزنده ای را از معجزات او دیدم  در نهایت دانشگاه خود را نیز تا به آخر به پایان رساندم و این یقین را دارم که او همیشه برای من حضور دارد.  من شهادت خود را به این دلیل مینویسم  که بتوانم این خبر خوش را به دیگران برسانم. در او همیشه نهفته است حتی نجات ما بوسیله خون و قیام او از مردگان. او وفادار است و میل دارد که زندگی را برکت دهد. شما نیز میتوانید تجربه کنید و تولدی دیگر را در زندگی داشته باشید و همانطور که انجیل میگوید فرزندان خدا گردید. نور زندگی، یعنی عیسی مسیح را به قلبت دعوت نما. او قادر است که شما را از تمامی بندها و گناهان رهایی بخشد به خدای زنده و قوت و قدرت او، به مظهر خدا، ایمان آورد. خداوند شما را برکت دهد.

 

ر. صیاد

 

عیسی مسیح میفرماید: "دزد میآید تا بدُزدد، بکشد و نابود سازد! من آمده ایم تا آدمیان حیات یابند و آنرا بطور کامل داشته باشند."

در کشور من  همانند بسیاری کشورهای دیگر اسلامی، دین یک مسئله ارثی است. بدین معنی که اگر پدر و مادر تو مسلمان هستند، تو نیز بطور اتوماتیک مسلمان هستید و باید مسلمان بمانید. و حتی موقعی که شما یک شخص بزرگسال هستی، اجازه ترک اسلام را ندارید.  و این دقیقا زندگی من در ایران بود.

در یک خانواده مذهبی تولد  و بزرگ شدم. همانند دیگر بایستی به الله دعا میکردم و روزه میگرفتم. تمام سعی من این بود که تمامی مراسمی مذهبی اسلام را نگه دارم و همانند یک مسلمان واقعی زندگی کنم، مسلمانی که طبق مقیاس اسلام مسلمان خوانده میشود. با تمام سعی و کوششم احساس توخالی بودن درونی هر روز شدیدتر میشد. از خودم ناامید و پکر شده بودم. در زمانی دروان سربازی با یک مسیحی آشنا شدم و یک دوستی بین ما بنا شد. نام این شخص نوریک بود. درباره مسیح بارها با من صحبت کرد. در نهایت یک انجیل به من داد که به مطالعه آن مشغول شدم. بعد از مدتها مطالعه و احساس خوب درونی، زندگی خود را به مسیح سپردم. بعد از مدتی جرات یافتم که با دوستان و خانواده ام این موضوع را در میان بگذارم.  عیسی مسیح میفرماید: " من راه و راستی و حیات هستم. هر کس که به من ایمان آورد، زندگی جاودانی را به دست خواهد آورد."  من او را دنبال کردم و سعی کرده و میکنم که هر روز با او راه روم.  امروز شاهد جلالی خاص در زندگیم هستم. تولد تازه در مسیح تجربه ای است که بسیار مشکل میتوان با کلمات آن را بیان کرد و یا به تصویر کشید.  با این شهادت میل دارم  همانطور که در کتابمقدس آمده است، بگویم:

"بجشید و ببیند که خداوند نیکوست"

 

عبود نباتی

من حدود 73 سال پيش در يكي از شهر هاي جنوبي ايران ( خرمشهر) در خانواداي مسلمان و متعصب بدنيا آمدم بعلت نزديكي خرمشـهر به بندر بصـره در كـشور عـراق وبستگان پدري كه در آنطرف مرز داشتيم دوران جواني و تحصيل را بطور متـناوب بـين مدارس خـرمشهر وبصـره گـذراندم وسـپس از كا لـج بغـداد فـارغ التحصـيل شدم . پـس از آن پـدرم تصـميم گرفـت براي همـيشه در خرمـشهر بماند . ايـن دوران همزمان با تحـولات و دگـرگـونـيهاي سياسـي شديد در خاورميانه بود . ومن هم مثل بقيه جوانان همسن و سال خودم تحت تاثير مشكلات زندگي و كمبـودهـاي مالي واختلافـات طبـقاتي بخصوص در جنوب ايران قرار گرفته و دنباله رو گروههاي سياسي گرديدم در نتيجه مشكلات متعددي ديگري بدنبال آن بوجود آمد كه ازنظرروحي و فكري ديد شخصي من را نسبت به زندگي كاملا عوض كرد . در اين دوران فقط با ديد منفي و نااميد كننده بـه زنـدگي نگاه ميـكردم . وبا ايـنكه اطـلاعات وتحصـيلات مذهبي تقـريبا كاملي داشـته و قرآن را به راحتي خوانده و بخاطر تسلط كامل به زبان عربي مـعاني آنرا هم ميدانستم . ولـي اين اعتـقادات هيچگونه كـمكي به بهـبود وضع روحي و فـكري من نميكرد و من مانند گم شده اي بدنبال راه حقيقي نجات در بيراهــه پـيـش ميرفتم وچون آرامش دهنده اي پيدا نميكردم تنها طريق دريافت آرامش را درنوشيدن مشروبات الكلي يافتم و كم كم به صـورت يك عـادت و احتـياج دائــمي با آن زنـدگي ميـكردم . ولـي مشكلات نه تنها از بين نرفت بلـكه بيشتر و بيشتر و بزرگتر و بزرگتر ميـشد . در سـال 1979 مـن كه تازه بازنشسـته شده بودم تصميم گرفتم براي ديدن فرزندانم كه در امريكا زنـدگي ميـكردند از ايران خارج شـوم. در همين هنگام كـشور ايران با موضوع انقلاب اسلامي وكشت و كشتار جنگهاي داخلي بين گروههاي سياسي مخالف يكديگرروبرو شد. پس از رسـيدن به امـريكا شنـيدم كه اوضاع داخـلي كشور وخيـم تر گشـته و شـاه كشور را ترك نموده و حكومت جديد جمهوري اسلامي روي كار آمده است . شش ماه بعد عراق به ايران حمله كرد وخرمشهر بعلت

نزديكي با مـرز اولــين نـقـطه تهاجم عراقـيها بود . ما كه تمام خانه و زندگي مان در خرمشـهر بود و دخـتر بزرگم آنجا زندگي ميكرد مدتي را در نگراني و بي خبري بسر برديم تا بالاخره شنيديم كه عراق خرمشهر را تصـرف كرده و مـردم بناچـار شـهر را تخلـيه كرده اند . دخترم تلفـني خبر داد كه دست خالـي و فقط با يك چـمدان لباس از خرمشـهر بيرون رفته اند . سه سال خرمشهر در تصرف عراقـيها بود و بـعدا كه شـهر پسگـرفته شد هـيچ اثري از خانه و كاشـانه ما باقـي نمانده بود . در نتيجه حاصل تمام زحمات گذشـته ما و هر چه داشتيم از بين رفت . با ايـنكه خوشـحال بوديم از اين بابـت كه هيچ يك از عزيزان و بسـتگان را از دست نـداده بوديم ولي بخاطـر از دست دادن همـشهري هايمان وحاصـل يـك عـمر زحـماتمـان در آن شـهر غم شديد ونا اميدي سنگيني داشتيم . وچون در ايران ديگرهيچ چيزي براي ادامه زندگي نداشتيم تصميم گرفتيم در امريكا بمانيم . در اينجا هم بدون در آمد كافي در حاليكه دو فـرزند ما در دوران تحصـيل در كا لج بودند مشكلات زندگي روز به روز برايمان سخت تر ميـشد . در آن موقع وضع روحي من بـدتر شد و متاسفانه از روي ناچاري روي به الكل بيشتر آوردم و وضعيت روحي وجسمي ام متزلزل شد بطوريكه از تمام متعلقـين خود متـنـفر گشـته و عاشق مشـروب شده و بطور كامل اسير اعتياد به الكل گرديدم . در نتيجه كانون گرم خانواده به جهنم سوزاني تبديل شد. بارها بخاطر اينكه بدون ممانعت همسرم مشروب بنوشم بجاي خانه در كنار اسـتخر آپارتمانمان مـيماندم و همسرم توسط همسايه ها مطـلع ميشد و با گريه و ناراحتي مرا به خانه ميكشانيد . طـولي نكشـيد كـه به انواع امـراض كلـيوي و كبدي مـبتلا شـدم .در همين حال ناهنجار يك شغل مناسب با درآمد خوب در يكي از كشورهاي خاورميانه بمن پيشنهاد شد . با قبول اين شغل وضع اقتصادي ما خـوب شـد ولي مشـكل و نياز شـديد من به الـكل از بين نرفته و ناراحتيهاي روحي و جسمي من شديدتر گـرديـد. در ايـن هنگام فـرزنـدانم تحصـيلاتـشان را تمـام كـرده و زندگي مستـقل خودشان را شروع كردند وبالاخـره دخـتر بزرگم با هـمسرش ايـران را تـرك كـرده به امريكا آمده در نزديكي محل سكونت ما مستقر شـدند. پس از چـند سال كار در خاورميانه از شـغل خود استعفا داده به امريكا برگشتم . موضوع اعتياد به الـكل در من ديگر به افراط بيشتر گرايـيد و سلامتي من كامـلا به مرحله خطرناكي رسيد و دكتر ها تشخيص دادند بايد از جگـرم تكـه برداري كنند و هشـداردادند كه امكان دارد در حين عمل به خـونـريـزي و عـوارض ديگري دچار گردم . با وجود موافقت من همسر و پسر بزرگم مانع شدند و تصميم گرفتند مرا در بيمارستان تـرك اعتـياد بسـتري كـنند . مـدت يكماه و پنج روز بستري شدم و هزينه بسيار سنگيني را پرداخت كرديم . يكماه پـس از تـرك اعـتياد مـجداد شـروع به نوشيدن الكل كردم و در واقع تمام معالجات دكتر ها بي نتيجه ماند . دو ماه بعد بطور اتفـاقـي با گروهي از مسيحيان آشنا شديم . همسر و دختر بزرگم كه از آزادي من از دام اعتياد الكل نا اميد شده بودند در يكي از اين جلسات قلبشان را به مسيح سپردند وروزي مرا نيز به يكي از اين گردهم آيـي ها بردند و درجلـسه دعـا شـركت كـرديم وقتي دعوت به دعا كردند همسرم جلو رفته از مسيح براي آزادي من كمك طلبيد. از آن به بعد دوستان جديدي پيدا كرديم كه برايمان دعا ميكردند . هرچند من زياد به جلسات كليسايي نميرفتم ولي همـسر و دخترم دائما در جلسات دعا شركت ميكردند . درتمام اين مـدت دعا بـراي من ادامـه داشـت . دو سـال وضع به همـين صورت گذشـت ومن هـنوز هم دچار وسوسه نوشيدن الـكل بودم . دوسـتان غير مسيحي ام كاملا از بهبود من نااميد شده بودند. دراين فاصله چندين بار مجبور به پرداخت جريـمه سنـگين رانندگي در حال مستي شدم ديگر دكتر ها رسما اخطار كردند چنانچه به نوشيدن الكل ادامه بدهم در مدت بسيار كوتاهي عمرم به پايان خواهد رسيد . اما خدا روي زندگي من دست گذاشته بود ومن كم كم احساس كردم عـيسي مسيح در حال ايجاد تغييري غير قابل باور در درون من است خانـواده ام هر روزه در ايمان و توكـل به عيـسي مسيح قـويتر شده و مصرانه دعا ميكردند تا اينكه يكروز كامـلا قلـبم را به مسـيح سـپردم و بعـنوان يك مسيحي تعميد گرفتم و ناگهان ديدم از تمام بند هاي اسارت اعـتياد بـه الـكل آزاد شده ام عيسي مسيح مرا شفا داده بـود و از آنروز تا بحال هفت سال است كه خود را در مسـيح از هـرگونه اسارتي و وسوسـه اي آزاد ميبـينم . حالا آرامش و صلح الهـي به قلب من وارد شده است و تنـها همدم وتكـيه گاهـم كلام عيسي مسيح و مصاحـبت با خـداوند است. وقتي قلب خود را به مسيح سپردم خون مقدس مسيح كه بر صليب ريخته شده راه مرا به حضور خداوند باز كرد .حالا ايماندارم اساس زندگي ام بـر عيـسي مـسيح خداوند قرار گرفته و او قول داده است كه هميشه همرا من باشد .زيرا كلام خدا ميگويد او كه كار نيكو را در شما شـروع كرد تا به آخـر وفـادار ميماند و آنرا به آخر ميرساند . همان عيسي مسـيح كـه زندگي مـرا از تـاريكي بـه نـور و از نـا امـيدي به امـيد از مـرگ به حيـات تـبديل كرد امروز در كنار شماسـت و اگر شـما به او ايمان بـياوريد بـيش از آنچه براي گناهكاري مثل من انجام داد براي زندگي شما خواهد كرد . چون وعده خداوند اين است که فرمود : من آمده ام تا گمشده را بجويم و او را نجات ببخشم

                 انجيل لوقا فصل نوزدهم آيه دهم

علی امید

همراه با خانمم در یک کمپ پناهندگان در تنهایی بسر میبردیم. احساس تنهایی عجیبی درون ما را فرا گرفته بود. یکبار ما را یک گروه کمونیستی دعوت کردند که در آن شرکت کردیم و با دست و قلبی خالی به کمپ خود بازگشتیم.  یک روز از طرف کلیسای فارسی زبان به ملاقات ما آمده وما را به جلسه کلیسایی دعوت کردند، چیزی که برای ما تازه گی داشت.  آنها سرود خواندند و توانستیم یک مشارکت پر از مهر ومهربانی را تجربه کنیم. چیزی که برای ما عجیب بود، در حین موعظه کشیش کلیسا حالت تشنج و عصبانیت به من دست میداد چرا که از خود سوال میکردم چه دلیل دارد که کشیش تمام مدت در مورد زندگی خصوصی من صحبت کند. درنهایت بعد از آن مشارکت پر ازمهر، پکرشده وعصبانی به کمپ خود بازگشتیم.  وقتی که من درون خود را برای خانمم باز کردم  به او گفتم که او اجازه ندارد که درباره زندگی شخصی من صحبت کند. یک روز در تنهایی به خود آمدم و گفتم که نه من این کشیش را شناخته ویا تا به حال دیده بودم و این کشیش نه مرا میشناسد و نه مرا دیده است.   تمام شب نمیتوانستم بخوابم و فکرم خیلی مشغول بود. در نهایت به خود گفتم این باید صدای خدا باشد که بوسیله این کشیش با من صحبت کرد. و این سبب شد که مرتب در جلسات شرکت کنم و تجربیات بیشتر از مسیح وکلام او بدست آورم. در نهایت من همراه با خانمم مسیح را در قلب خود دعوت کردیم و زندگی خود را به او سپردیم.   بعد از ایمان به مسیح و حضور او در زندگی در تمام مشکلات متعددی که داشتیم حضور مسیح و قوت خدا را احساس میکردیم وما خوشحال هستیم که عیسی مسیح را به عنوان خداوند و نجاتدهنده در زندگی خود پیدا کردیم. خداوند شما را نیز برکت دهد

مهدی دیباج

گواهی ایمان و دفاعیه

من ناچیز مسیحی هستم؛ گناهکاری که ایمان دارم عیسی مسیح به خاطر گناهان من بر روی صلیب جان خود را فدا کرد و به وسیله رستاخیز و غلبه بر مرگ، مرا در حضور خدای قدوس، عادل ساخت (رومیان ۲۵:۴). این حقیقت را خدای حقیقی در کلام خود در انجیل می فرماید. عیسی، یعنی نجات دهنده. « چون او امت خود را از گناهانشان نجات میدهد» (متی 1:21). مسیح جرم گناهان ما را به بهای خون خود پرداخت و به ما حیات تازه بخشید تا به یاری روح القدس برای جلال خدا زندگی کنیم و سدی باشیم در برابر فساد (متی5:13) و کانالی باشیم برای برکت و شفا ( متی ۱۴:۵) و خود را در محبت خدا مخفوظ بداریم یهودا۲۱

به پاس این همه لطف، از این بنده ناچیز خواسته نفس خود را انکار نمایم و جان بر کف پیرو او باشم ( لوقا9:23) و از مردم نترسم اگر جسم مرا میکشند  (متی10:28) بلکه تکیه من بر آفریدگار هستی بخش باشد که این تاج رحمت و رأفت را بر سر من نهاده و برای محبان خود حامی قوی و اجر بسیار عظیم است.

به من تهمت ارتداد زده اند! خدای نادیده که عارف قلوب است به ما مسیحیان اطمینان بخشیده « که از مرتدان نیستیم تا هلاک شویم، بلکه از ایمان دارانیم تا جان خود را نجات دهیم» (عبرانیان 10:39). در فقه اسلامی هم مرتد به کسی گفته میشود که به خدا، انبیاء و معاد ایمان ندارند. ما مسیحیان به هر سه ایمان داریم.

میگویند:« مسلمان بودی و مسیحی شدی.» نه، من سالها بی دین بودم. با مطالعه و تحقیق به دعوت خدا لبیک گفتم و به عیسی مسیح خداوند ایمان آوردم تا دارای نعمت حیات جاودانی شوم (یوحنا6:47).  دین را مردم اختیار میکنند اما مسیحی را مسیح انتخاب می کند. می فرماید: « شما مرا برنگزیدید، بلکه من شما را برگزیدم»( یوحنا 15:16). از کِی؟ « پیش از بنیاد عالم!» مردم میگویند: «از بدو تولد مسلمان بودی.» خدا میفرماید:«از ازل مسیحی بودم.» می فرماید:« هزاران سال پیش حتی قبل از این که خدا دنیا را بیافریند ما را انتخاب کرد تا بوسیله آن فداکاری که مسیح در راه ما کرد ازآن او باشیم  (افسسیان۴:۱). مسیحی یعنی از آن عیسی مسیح بودن.

خدای بی همتا که آخر را از اول می بیند و مرا برگزید تا ازآن او باشم، از ازل می دانست دل کی به او چسبیده و چه کسی ایمان و ابدیت خود را به یک کاسه آش میفروشد. من ترجیح میدهم تمام عالم بر ضد من باشند، اما خدای تعالی با من باشد، همه مرا مرتد و مطرود بدانند اما مورد تأئید خدای ذوالجلال باشم. چون انسان به ظاهر مینگرد اما خدا به دل، برای او که از ازل تا به ابد خداست هیچ امری محال نیست. تمامی قدرت در آسمانها و زمین در دست اوست.

خدای توانا هر که را بخواهد بلند میکند یا پست، قبول میکند یا رد، به بهشت میفرستد یا به جهنم. چون هر چه خدا میخواهد همان میشود. آیا کسی میتواند یک نفر را از محبت خدا جدا کند؟ یا رابطه خالق را با مخلوق خود بهم بزند؟ یا یک قلب وفادار به خداوند را شکست بدهد؟ او زیر سایه قادر مطلق در امن و امان است. پناهگاه ما تخت رحمت خدا و از ازل مرتفع است. من میدانم به کی ایمان دارم. او قادر است امانت مرا تا به آخر حفظ کند تا به ملکوت خدا برسم جایی که عادلان مثل خورشید می درخشند (متی13:43) اما بدکاران در آتش جهنم به سزای خود میرسند   لوقا13:28

به من میگویند :« برگرد!» از آغوش پروردگار خویش پیش کی بر گردم؟ آیا میشود بجای اطاعت از احکام خدا، حرف مردم را پذیرفت؟ ۴۵ سال است با خدای معجزات راه میروم و سایه لطف خدا بر سرم است و سرا پا مدیون محبت ها و توجهات پدرانه او هستم. عشق مسیح سراسر وجودم را تسخیر کرده و گرمی محبت او را در تمام ذرات وجود خویش احساس می کنم. خدا که فخر و جلال و پشت و پناهم است با برکات و معجزات و حمایت های بی دریغ خود روی من مهر تأئیدی زده است.   دوم قرنتیان 1:22

این امتحان ایمان یک نمونه بارز است. خداوند خوب و مهربان هر که را دوست دارد اصلاح و تأدیب میکند (عبرانیان 12:6). و هر لحظه او را می آزماید تا در خور آسمان شود. خدای دانیال که رفقای او را در میان شعله های آتش زنده نگه داشت، ۹ سال مرا در زندان حفظ فرموده و تمام پیش آمدهای بد را به خیر و خوبی و نفع ما تمام کرده است، به طوری که شادی و شکرگزاری در دلم موج میزند.

خدای ایوب ایمان و تعهد مرا در بوته آزمایش نهاده تا صبر و وفاداری مرا مزید فرماید. در این ۹ سال، تمام مسئولیت ها را از من گرفته تا در پناه اسم مبارک او، وقت خود را صرف دعا، خواندن کلام خدا، تفتیش قلب و تزکیه نفس خود کنم و در فیض و معرفت خداوند رشد نمایم. برای این فرصت بی نظیر، خدا را شکر میکنم .در تنگی به من وسعت داده، مشقت سختم باعث سلامتی شده و مهربانی های او مرا احیاء نموده است. زهی عظمت احسان خدا که برای ترسند گان ذخیره کرده است.

ایراد می گیرند که چرا تبلیغ می کنی؟

اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است

این تکلیف دینی ماست که بد کاران را متقاعد کنیم تا در رحمت خدا باز است، از گناه دست بکشند و به او پناه آورند تا از خشم و غضب خدای عادل و مجازات هولناک آینده نجات یابند (یوحنا3:36)

عیسی مسیح میفرماید: «من راه و راستی و حیات هستم. هیچکس نمیتواند به خدا برسد مگر به وسیله من.» (یوحنا14:6) « من دَر هستم. هر که داخل شود، نجات یابد.» «در هیچ کس غیر از او نجات نیست. زیرا اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده است که به بدان ما نجات یابیم.» (اعمال رسولان 4:12). در میان انبیای خدا فقط عیسی مسیح پس از مرگ زنده شد

 لوقا 24آیات 5 تا 7   و تا به ابد شفیع زنده ماست

او نجات دهنده ماست، فرزند خداست ( متی 3:17 ) و شناخت او حیات جاودانی است (یوحنا 17:3 ). من گناهکار که خاک و خاکسترم، به وجود مبارک و به تمام فرمایشات و معجزات او در کتاب انجیل ایمان دارم و اختیار زندگی خود را به دست او سپرده ام. برای من، زندگی یعنی مجالی که به مسیح خدمت کنم و مرگ یعنی فرصت بهتری که با مسیح باشم. پس نه فقط راضی ام به احترام نام مقدس خدا در زندان باشم، بلکه حاضرم به خاطر عیسی مسیح خداوند جان بدهم و زودتر به ملکوت خدا برسم. «جائی که برگزیدگان خدا به حیاط جاودانی میروند اما شریران به عذاب جاودانی» مکاشفه ۸:۲۱

سایه لطف خدا و دست برکت و شفای او بر سر شما باشد و بماند تا به ابد. آمین

با عرض حرمت، زندانی مسیحی شما،

مهدی دیباج

 رضا ت

در ایران سعی میکردم که اسلام را شناخته، درک کنم ولی خیلی روراست  باید بگویم که فکرهایم اکثر مغشوش میشد. عدالت، راستی و خدای زنده را نمیتوانستم پیدا کنم. یک روز کتابی بنام "مریم"  را دیدم که آن را خریدم. اینجا برای اولین بار بود که واقعیات هایی در مورد مسیح به چشمم خورد و این مرا خیلی کنجکاو نمود. به خود گفتم که اگر این عیسی مسیح واقعن زنده است خود را نمایان خواهد ساخت. خدا را شکر میکنم که در آلمان کلام خدا را در دست خود داشتم. در ابتدا، با وجودی که چیزهای جالبی از عسی مسیح تجربه نموده بودم، خیلی با کلیسای فارسی زبان مخالفت نمودم و ترسی عجیبی از دین اجدادیم وجودم را پُر کرد.  بعد از مدتی با بحث های فراوان در جلسات فارسی زبان کلیسای فارسی، عیسی مسیح را به قلبم دعوت کردم. آنجا بود که به این موضوع پی بردم که ایمان واقعی به مسیح عیسی با مذهب سروکار ندارد بلکه با نجات و شادی درونی، با شفا با آزادی از بندها و زندگی ابدی.

وقتی که من انجیل را خواندم متوجه شدم که بزرگترین احکام در این است که خدا را با تمامی قلب و وجود خود دوست بدار و همسایه خود را همانند خود محبت نما. بعد از 30 سال عیسی مسیح مرا پیدا کرد. من ایمان دارم که خون او برای ما ریخته شد و عیسی مسیح این قدرت را دارد که مرا پاک نماید. از خدا تشکر میکنم  که با وجود مشکلات زیاد در آلمان، آرامش او را هر روز تجربه میکنم.

حامد

اسم من حامد است. در ابتدا من یک خانواده آلمانی را ملاقات کردم که به من در مورد مسیح صحبت کردند و من با دید اسلامی خود به آنان نگاه میکردم. آنها سعی میکردند با انگلیسی و فرهنگ لغت فارسی با من صحبت کنند. یک روز با شخصی بنام اصغر که خود از ایمانداران مسیحی بود، به کلیسای فارسی زبان. بعد از موعظه دعایی را که کشیش کلیسا میکردند، در درون خود تکرار کردم. کسی که قبل از موعظه جلسه را رهبری میکرد آیاتی را قرائت نمود که بسیار بر من تاثیر داشت. به ناگاه متوجه شدم که تمامی بدن من به لرزه افتاده است. احساس عجیبی به من دست داد. مدتی گذشت که متوجه شدم تمامی وجودم تشنه کلام خداست و دوست بیشتر و بیشتر از کتابمقدس بدانم. در کمپ پناهندگان یک شخص مسیحی بود که اطلاعات زیادی از کتابمقدس داشت و همواره با این شخص مشارکت داشتم. یادم می آید بعد از اینکه از کلیسای فارسی زبان به کمپ برگشتم این شخص از من سوال کردم: "تو مسیحی هستی". به یکباره انکار کردم. بعد از مدتی از او دلیل سوال کردنش را پرسیدم و او به من جواب داد که او این احساس را دارد که من مسیحی هستم. او برایم از شخصی بنام رضا تعریف کرد که چگونه عیسی مسیح او را از سرطان شفا داد. وقتی که او میخواست به شهر دیگری تقسیم شود به من گفت: " وقتی که به یکبار در یک بحرانی وارد شدی ، عیسی مسیح را به یاد آورد، البته به تمامی دل. او مددکار تو خواهد بود."

بعد از آن من به شهری دیگر انتقال یافتم. جایی که مرا شُک عجیبی وارد نمود. نمیتوانستم که دیگر طاقت داشته باشم و مشکلات مرا از پا درآورده بودند. در واقع به پایان خط رسیده بود. یک شب که به تختخواب خود رفتم، به ناگهان به جمله ای که دوستم گفته بود، اندیشیدم که در بحران مسیحی را صدا بزن. وقتی که خوابم بُرد، خوابی دیدم.

در خواب شخصی را دیدم. به پیش او رفتم. صورت او برایم آشنا بود و فکر میکردم او را میشناسم. " من فکر میکنم که شما را میشناسم." این جمله را به او گفتم. آن شخص گفت: "چرا اینقدر دیر پیش من آمدی؟ من مدتها منتظر تو هستم." او به راه خود ادامه داد و عده ای بسیار به دنبال او بودند. اینجا بود که من او را دنبال کردم. به ناگهان بیدار شدم. متاسفانه نمیتوانم تمام احساس خود را به قلم بیاوردم ولی اینرا میدانم که آرامش عجیبی تمامی وجود مرا پُر کرده بود.  دقیقن به یاد می آوردم روز بعد بود که یکی از کارمندان اداره آمد و به من اطاقی تمیز و راحت تری داد. از اینجا بود که به خود گفتم میخواهم بیشتر از مسیح بشنوم و یاد بگیرم. عیسی مسیح دست رَد به سینه نَزد. خدا را شُکر....

 .

 



Your Comments :

Leave a Reply